وقتی عروسکها نظارهگر شدند: داستان همدلی دامداران و دامپزشکان در نمایشی بزرگ علیه تببرفکی
در روزگاری که روایتهای بخش کشاورزی عموماً از دل آمارها، گزارشهای رسمی و اظهارنظر کارشناسان بیرون میآید، شنیدن صدای یک عروسکساز و مدرس هنرهای نمایشی در توصیف حماسه اخیر دامداران و دامپزشکان علیه سویه جدید بیماری تب برفکی، نه فقط غافلگیرکننده، بلکه کمنظیر و الهامبخش است. گفتوگوی پشت صحنه تلویزیون اینترنتی کشاورزپلاس با حمیده سروش – هنرمندی که بیش از ۱۵ سال زندگیاش را پای نخرنگ عروسکها و صحنههای خیالانگیز نمایش گذاشته – دریچهای متفاوت به بحرانی گشود که هفتهها سایهاش بر سر دام و زندگی روستاییان سنگینی میکرد. اینبار روایت از جنس «صحنه» بود، نه «سولههای دامداری»؛ از جنس «نخهای پنهان همدلی»، نه «تیغ آمار». سروش از دریچه هنر، جنگ خاموش اما شجاعانه دامداران و دامپزشکان با تببرفکی را همچون یک تئاتر جادویی دید؛ نمایشی که در پشت پردهاش چیزی جز اتحاد، آگاهی و مسئولیتجمعی نبود. همین نگاه غیرمتعارف و انسانی، خود سندی است بر جایگاه روزافزون خدمات جامعه دامپزشکی در امنیت غذایی و سلامت عمومی؛ جایگاهی که باید بیش از پیش دیده و پاس داشته شود. کشاورزپلاس با انتشار این روایت، ادای احترام کوچکی به این همدلی بزرگ میکند؛ امید آنکه سیاستگذاران بخش دامپزشکی – چه در رده حکمرانی و چه صنفی – نیز قدر چنین صداهای بیدار و خلاق را بدانند. این آغاز قصهای است که باید بیشتر گفته شود.

حمیده سروش - مدرس پژوهشکده هنر در جهاددانشگاهی تهران و مدیر گروه هنری پیلاپیلاتویز
بهعنوان کسی که بیش از ۱۵ سال دستش در نخرنگِ عروسکها بوده و در صحنههای کوچک و بزرگ هنرهای نمایشی عروسکی نقشآفرینی کردهام، این روزها سختی و زیباییِ آنچه دامداران و دامپزشکان با هم بهپا کردند، برایم مثل یک تئاتر جادویی است؛ نمایشی که در پسپرده بحران، نخی محکم از همدلی و آگاهی را به رشته درآورد. تببرفکی اینبار مثل یک بازیگر سیاهپوش نفوذ کرده بود به مزرعهها، خانهها و گلهها؛ تهدیدی جدی که میتوانست نمایش زندگی را از صحنه تولید دام کشور محو کند. اما دامداران مثل عروسکسازانی شدند که با دستشان، سرنوشت گلهشان را به دقت تنظیم کردند، و دامپزشکان مثل بازیگرانی در نمایش شبانهروزی، بدون هیچوقفهای وارد صحنه بحران شدند، با واکسن به جای دیالوگ، با قرنطینه به جای پردهنمایش.
در طول تاریخ نمایش، نمایشگران عروسکی همواره ترجمان درد و امید مردم بودهاند؛ از «ماریونتها» - نوعی نمایش خیمه شب بازی معروف - در اروپا تا نمایش سایه در خاورمیانه، همیشه عروسکها صدای کسانی بودهاند که خودشان قدرتِ بلند کردن صدا ندارند. اینبار نیز آنچنانکه مرشدهای عروسکی در کارگاهشان بر نخها تسلط دارند، دامداران و دامپزشکان با اراده جمعی، بر وضعیت بحرانی مسلط شدند. همانطور که در یک نمایش عروسکی، اگر یکی از عروسکگردانها اشتباهی کند، کل اجرا مختل میشود، در این نبرد مشترک، هر چرخدنده کوچکترین بخش آن — از دامدار محلی تا تیم واکسیناسیون — نقش حیاتی داشت. همکاری هوشیارانه دامدارانی که گلهشان را سپردند به واکسن و تیمهایی که به روستاها آمدند؛ این اتحادی زیبا، جلوهای از نمایش همدلانه بود که در طول تاریخ هنر کمنظیر است.
اگر به متون کلاسیک نمایش بازگردیم، شبیه آنجایی است که شکسپیر در «طوفان» میگوید، «ما عروسکهایی بیش نیستیم!» — اما اینبار انسانهایی بیش از عروسکاند، انسانهایی که رشتهنویس زندگی را در دست گرفتند تا طوفان ویروس را مهار کنند. و مثل «موریس مترلینگ» که در نمایشهای سیاسیاش به همبستگی جامعه تأکید داشت، این تجربه نیز نشان داد که وقتی همدلی جای غُر زدن و سرزنش را میگیرد، میتوان نمایشی خلق کرد که نه فقط برای زمان حال، بلکه برای نسلهای بعدی یادگاری بماند.
ما عروسکسازان میدانیم که هر پا، هر دست، هر سرِ عروسکی از نخهای پنهان تأمین قدرت میکند؛ در این مبارزه هم دقیقاً همینطور بود: نخهای پنهانی از اعتماد، کارِ پشتصحنه، تصمیمگیری هوشمندانه و سازماندهی آرام اما محکم، تصویر نیرومندی ساختند. اگر امروز گلهها زندهاند، اگر تلفات به حداقل رسید، اگر آن سایه ترسآور یک اپیدمی عظیم عقب نشست، نه بهخاطر یک چرخشِ لحظهای، بلکه بهخاطر نمایش عمیقی از اتحاد مردمی که دانا و آگاهانه برای محافظت از سرمایه زندگی خود ایستادند.
این داستان، برای من عروسکسازی است که عشق به نمایش را با عشق به زندگی آمیختهام؛ نمایشی که در آن نخها نه برای نمایشدادن خود، بلکه برای نگهداشتن جانها به کار رفتند. و چنین نمایشی، ماندگار است.
دیدگاه تان را بنویسید